۱۲ روز جنگ گذشت؛ اما حس میکنیم ۱۲ سال پیر شدیم. با این حال، زندگی کردیم و مقاومت کردیم.
در این دوازده روز، جنگ به بخشی از زندگی عادی تبدیل شد. تمام روال همیشگی زندگیمان زیر و رو شد. من خودم تا سه روز اول درگیر شوک شدید بودم. فشار روحی آنقدر زیاد بود که احساس میکردم دارم از درون خرد میشوم.
سعی میکردم با منطق خودم را آرام کنم: “همه در همین شرایط هستند”. با کارهای سادهای مثل آشپزی، کتاب خواندن، نظافت خانه، نیایش و مدیتیشن سعی میکردم تعادل روانیام را حفظ کنم. حتی بیرون رفتن و دیدن آدمهای غریبه در خیابان به من آرامش میداد
چیزی که قبلاً فکرش را هم نمیکردم.
جالب بود که با وجود همه استرسها و ترسها، مردم همچنان به هم لبخند میزدند و سلام میکردند. انگار این کوچکترین نشانه های مهربانی، تنها چیزی بود که در آن روزهای سخت به آن چنگ میزدیم.
چه صحنه های شگفت از انسان دوستی و مهربانی دیدیم ، چه صحنه های ترسناک و غم انگیز را بر جان کشیدیم.
چقدر غرور انگیز است که بگوییم ایرانی هستیم، اینکه مردم ایران چقدر در شرایط سخت و دشوار مهربانتر و دلسوزتر و همدرد و همراه هستند.
و چقدر دلمان سوخت که جوانان و زنان و کودکان و سربازان وطن با هزاران آرزوی زیستن و زندگی غرق در خون شدند و جان باختند، سقف خانه های که فرو ریخت و تاسیسات و منابع مهم کشورمان تخریب شد و خسارت دید.
گرچه این روزها سخت و ترسناک بود، اما درسهای بزرگی هم داشت. ما دیگر آن آدمهای قبل از جنگ نیستیم. این ۱۲ روز ما را تغییر داد.
مردم هنوز در شوکند، اما کم کم دارند خودشان را جمع و جور میکنند.
یک چیز را مطمئنم: این خاطرات هرگز فراموش نخواهند شد ، هرگز…
مدیر مسئول هفته نامه دولت خانه کیش؛ شِکَر دولتشاهی
نظر شما